على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
4
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
آبافت ( b ft ) ا . پ . پارچهء سطبر و سفت و گنده . آبال ( b l ) ع . ج ابل آبام ( b m ) ا . پ . برج و بارو و قلعه و كبوتر خان و وام و قرض و دين و نيز ا خ . هر يك از دوازده جزء منطقة البروج . آبان ( b n ) ا . پ . ماه هشتم از سال يزدگردى و جلالى و ا خ . فرشتهاى كه موكل بر آن است و فرشتهاى كه امور اين ماه به او تعلق دارد . و روز يازدهم از هر ماه شمسى را نيز گويند و چون نام روز با نام ماه موافقت كند مردم قديم ايران آن روز را مبارك دانسته و عيش مىكردند و عيد مىگرفتند و نيز آبان : ج آب . آبانگاه ( b n - g h ) ا . پ . روز دهم فروردين ماه و ا خ . فرشتهاى كه موكل بر آن روز است و چون در اين روز باران بارد آبانگاه مردان بود و آنان در آب فرو روند و اگر نبارد آبانگاه زنان و اينان در آب فرو روند و اين عمل را مردمان قديم ايران شگون و مبارك مىدانستند . آبانيدن ( b nidan ) ف م . ستايش كردن و ستودن و تحسين كردن . آب آورد ( b - vard ) ا . پ . هر آنچه سيل آورد و كف و زبد . آبايان ( b y n ) ا خ . نام كوهى كه ارتفاع آن را چهل پارازنگ گفتهاند و هر پارازنگ تقريبا مساوى 200 ر 5 متر است . آب انبار ( b - anb r ) ا . پ . محلى كه آب در آن ذخيره كنند اگر مسقف بود آب انبار و گرنه حوض گويند . و ا خ . نام قريهاى از محال شراه عراق . آب انداز ( b - and z ) ا . پ . كسى كه مسطح و برابر مىكند و اندازه مىگيرد مجراى آب را . آب اندام ( b - and m ) ص . پ . خوب روى و خوش سيما و خوش شكل و ا . رونق و تابدارى و روشنى و لطافت . آب باران ( b - b r n ) پ . ا خ . نام سيرگاهى از مضافات كابل . آب باز ( b - b z ) ص . پ . شناور . آببازى ( b - b zi ) ا . پ . شناورى آب برين ( b - barin ) ا . پ . كنار جوى آب كه زيرش خالى بود و هر دم آب در آن رخنه كرده بيرون رود . آب بن ( b - bon ) ا . پ . صمغ مانندى كه از بيخ درخت كهنهء گردكان حاصل مىشود . آبپاش ( b - p c ) ا . پ . ظرف آهنين دستهدارى كه داراى لولهء درازيست و نوك آن پهن و مانند ترش پالا سوراخ سوراخ و با آن آب مىپاشند . آبپاشان ( b - pac n ) ا . پ . نام عيدى مر ايرانيان را كه در آن روز هركس به روى همسايهء خود گلاب مىپاشد . آب پيكران ( b - peykar n ) ا خ . پ . روشنائى و رونق سى و شش پيكر كه باصطلاح نجوم وجوه گويند و عموم كواكب و همهء آبام هاى دوازدهگانه . آبتاب ( b - t b ) ا . پ . روشنائى و تابش و ضياء . آبتابه ( b - t be ) ا . پ . آفتابه و كتلى و ابريق . آبتاخت ( bt xt ) ا . پ . شاش و كميز و آبى كه به زور بيرون آيد . آبتاختن ( b - t xtan ) ف ل . پ . شاش كردن و كميز انداختن . آبتين ( btin ) ا خ . پ . نام پدر فريدون هفتم پادشاه از سلسلهء پيشداديان وا . نفس كامل . آبجامه ( bj me ) ا . پ . ظرف آب و جام آبخورى و ظرف دستشوئى . آبجر ( b - jar ) ا . پ . جزر و مدّ دريا . آبجو ( b - ju ) ا . پ . نهر خرد و كوچك آبجو ( b - jow ) ا . پ . مشروب معطرى كه از اختلاط آب با جو خيسانيده سازند و بواسطهء لبلاب معطرش كنند و چون در شمال كرهء زمين انگور عمل نمىآيد و مردم آنجا شراب ندارند اين مشروب را بجاى آن استعمال مىنمايند و از همه جهت مشروبى است نيكو و چون داراى مواد ازت داراست از مشروبات بسيار مغذّى محسوب مىشود . آبجوش ( b - jowc ) ا . پ . آبگوشت و نام ميوهاى . آب جوشيده ( b - jacide ) آب را چون بجوشانند و بگذارند سرد شود و بهم زنند تا كف كند صلاحيت آشاميدن حاصل مىنمايد زيرا در جوشيدن طبيعت مواد اوليه موجود در آب اعم از آنكه بطور اختلاط يا انحلال باشد به كلى تغيير مىكند و مضرت آنها بر طرف گشته ميكربهاى موجود در آب كشته مىشوند و در حفظ صحت رعايت اين مسئله اهميت دارد و علاوه بواسطهء جوشيدن بخارهاى مفسد موجود در آب باطل مىگردد و املاح آن درد مىشود : لازم است پس از جوشانيدن آن را در ظرفى ريخته تكان دهند تا كف كند و به قدر كفايت هوا در وى حل گردد زيرا هواى محلول در آب در حين جوشيدن بخار شده متصاعد مىگردد و آب بىهوا سنگين و بطىّ الهضم است و چندان صلاحيت شرب ندارد . آبچ ( bac ) ا . پ . نشانهء تيراندازان و ابزارى جهت زراعت . آبچرا ( bcer ) ا . پ . ناهارى يعنى غذاى اندكى كه صبح جهت آب خوردن خورند و خوراك و حوش و طيور و جن و پرى . آبچشى ( b - ceci ) ا . پ . اول آبى كه به طفل در ششماهگى مىدهند .